تبليغاتX
چای نبات
يک ماهيتابه داريم که اسمش را گذاشته ايم شُلمبو و هر وقت می خواهيم قوطی کنسرو توی آب جوش کنيم يا نيمرو مجردی بخوريم يا حتی بعضی اوقات دزدکی موم مصنوعی داغ کنيم و اپیلاسیون کنیم از اين شلمبوی بی مصرف استفاده می کنيم که مادر اعتقاد دارد به علت سوء استفاده های فراوان من و خواهر سيزده ساله به اين روز در آمده و از اول که اينجوری نبوده و کلی خوب بوده و دسته اش سفت بوده و خلاصه که تقصير ماست شلمبو، شلمبو شده. شلمبو الان روی گاز است. آب تویش جوشيده، مانده و لِردها ماسيده به تفلون پوسيده ی داخلش. کنسرو قارچ و لوبيا توش داغ کرديم که اصلا نچسبيد و فقط بو و ظاهر خوب داشت و به قول شوهر عزيزم دل درد شديم و خيلی هم داغ نشده بود که تقصير شلمبو بود. من اولين نيمروی زندگی ام را در پنج سالگی توی شلمبو درست کردم که خيلی هم شل شد و بدم آمد اما مادر بوس سفتم کرد و به به و چه چه گفت و من فقط لب ورچيدم. شلمبو نيمروی شل داد دست من. شل و ول، مثل بعضی آدم ها. می دانی؟ بعضی آدم ها شل و ولند. مادر زادی شلمبو اند. ديگران توجيه می کنند که اين آدم ها ساکتند و مهربانند اما ساکت بودن و مهربان بودن با شلمبو بودن يک عالم توفير دارد. آدم های شلمبو دور و ورم زياد نيستند اما تک و توکشان هم اعصابم را خراب می کنند. زنگ که می زنند پشت سر هم حال آدم و خانواد را می پرسند و تمام که شد ساکت می مانند تا تو حرف بزنی چون شلمبو ها همه می دانند حرف زدنشان فقط به درد خودشان می خورد و عمه بزرگشان و شلمبوها کلا آدمیزاد را به مرز جنون می رسانند. شلمبوها تشکر کردن هم بلد نيستند. حرف هايشان را قورت می دهند و اگر کلا با شلمبويی رو در رو شوی فقط نگاهت می کند و چشم و ابرو و لب و لوچه ات را با چشمهایش می درد و لام تا کام حرف نمی زند و هر از گاهی خيلی هنر کند می پرسد چای می خوری؟ و آدم را کفری می کند. شلمبو خوب غذا درست نمی کند. نچسب است. زوارش کلا در رفته. همه ش کز کرده يک گوشه، به اميد يک بدبخت فلک زده ای که از راه برسد تا به نان و نوايی برسد. خانه دار که شدم هيچ وقت شلمبو تويش راه نمی دهم. 
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 23:44 توسط سپید |

اين خانه ی ما گاه قاراشميش سرای با نمکی می شود. طوری که بعدها هوسش را می کنم. خواهرم از راه می رسد و می نالد که پلاکت هام، پلاکت هام و من مانده ام خواهر سيزده ساله چقدر درس خوانده که می داند پلاکت چيست و تا می آيم دستش بندازم مادرم کم و بيش نگران می شود و خواهر سيزده ساله می گويد امروز و چند روز پيش و چند روز پيشتر، شايد چند ماه پيش وسط بازی های حياطشان خون دماغ شده و يکی از بچه ها تخصص طبش را رو کرده که خواهر سيزده ساله کمبود پلاکت دارد و چون پوستش خيلی سفيد است مادر زاد خونش کم است و سبزه ها خون زيادی دارند و خواهر سيزده ساله کلی غصه خورده و رنگش پريده و اشک در چشمانش جمع شده و دلش برای پلاکت های خونش سوخته. مادرم صبر می کند پدرم از راه برسد و ابراز نگرانی می کند و پدرم کلی سوال جور واجور از خواهر سيزده ساله می پرسم که دقيقا چه ساعتی خون دماغ شده و زير آفتاب بازی می کرده و يا سايه و وقتی خون دماغ شده معلمش چه کار کرده و بحث، بی هوا به سمت موضوع هميشگی و داغ معلم های احمق اين مدرسه فلان و بيثار سوق پيدا می کند و... نفس عميقی می کشم و تا می آيم اظهار نظر کنم که چيزی نيست بابا، نترسید، صدای مادر توی سرم پچ پچ می کند که تا مادر نشوی نمی فهمی و خفقان می گيرم. پدر فکر کنم راه چاره ای پيدا می کند و با خانم دکتری از فاميل که بعدها به خانه مان می آيد تماس گرفته می شود و خانم دکتر يک ضرب اصطلاحات انگليسی بلغور می کند و به مادرم می گويم ما می فهميم، بقيه ی مردم که مراجعه می کنند چه گناهی کرده اند و... خواهر سیزده ساله ديگر خون دماغ نمی شود. مادر خوشحال می شود و پدر لبخند کمرنگی می زند که يک هزار دنيا معنی خوب دارد که فقط ما می فهميم و کلی خواهرم را دست می اندازيم و خواهر سيزده ساله خوش و خرم سراغ درس هايش می رود و يک کم بعد غرغرهايش شروع می شود که خوابم گرفته، بخوابم، هفت بیدارم کنید و پدر می گوید زیاد بخوابی خنگ می شوی و مادر شاکی می شود که خواب همیشه هست و فرصت درس خواندن همیشه نیست و... من کلا عاشق اين روزهای قاراشمیشی ام.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 23:5 توسط سپید |

  شوهر عزيزم، عاشق چای با قند فراوان است. شکلات هم دوست دارد. چای با قند و شکلات و گودر و فيس بوک و عشق و محبت زیادمان با هم را از همه بيشتر دوست دارد. من هم خيلی دوستش دارم. شوهر عزيزم می گويد که ماه است و همه اين را می دانند و من گاهی فراموش می کنم ياد آور شوم که چقدر ماه است و اين که قدر ماه بودنش را می دانم و شوهر عزيزم ايراد نمی گيرد اگر دير به دير ياد آور ماه بودنش شوم. هر از گاهی که شوهر عزيزم زياد پای فيسبوک و گودر می نشيند و همه اش چای با قند می خواهد و من غر می زنم که چای زياد و اين همه فيسبوک و گودر و ... و حواسش نيست و می پرسد بی بی سی فارسی ببينيم؟ و بُغ که می کنم می خندد و می گويد لوس شدی و بغلم می کند و چيزی در گوشم می گويد که تا يک قرن بعد يادم می ماند و رويش را که آن ور می کند يواشکی دو تکه جمله ای، حرف عاشقانه ای برايش توی فيسبوک می گذارم و فردايش که با چشمهای خمار و اين بساط رفت سر کار، اس م اس من در آوردی با همان تم عاشقانه می فرستم و جواب که نمی دهد، تا می آيم شاکی بشوم جواب می دهد که دارم دنبال جواب خيلی قشنگ می گردم و... قند توی دلم آب می شود. به شوهر عزيزم می گويم فلانی را دوست ندارم، زبانش نيش دارد، بی ادب است، می گويد به خاطر  من... و به خاطر شوهر عزيزم ما تا کوه قاف هم می رويم و توی دلم می گويم مرسی که می فهمی و خودش هم دلش پُر است و من از چشمانش دنيای قشنگش را می خوانم و می دانم زياد اذيتش می کنند و دلش که می گيرد از غصه چند دور می میرم و ته دلم خالی می شود و شوهر عزيزم با همه ی آدم های به درد نخور دور و ورش تا می کند و تحمل می کند و می خندد و من هر روز، يک ميليون هزار بار بيشتر عاشقش می شوم و یادم می رود در گوشش پچ پچ کنم که ماه نیستی تو، خورشیدی و قدر هم را می دانیم و کلا راضیم و... شوهر عزيزم باز دوباره چای و قند می خواهد. با اجازه.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 12:34 توسط سپید |

خواهر خانم پسر خاله مان چند وقت پيش با شوهرش عازم فرنگ شدند و چند وقت بعدترش که خانم پسر خاله مان را توی مهمانی خاله ام ديديم و فهميديم خواهر خانم پسر خاله ی آدم عجب فاميل دوری ست و به ما چه ربطی دارد کدام سولاخ کره ی زمين چه غلطی می کند، فضولی مان گل کرد و پرسيديم که خواهر شما قصد برگشت به وطن را دارد يا خير و در کمال خرسندی ديديم که خانم پسر خاله مان اصلا ناراحت نشد و گفت فکر کنم نه و ما کلی ابراز ناراحتی کرديم که بنده ی خدا، آن جا تنهاست و تنهايی سخت است و درد بی درمان است و خانم پسر خاله مان گفت که در فرنگ يک دايی پير دارند و همه شان این دایی پیر را دوست دارند و... همان موقع بود که فیلمان یاد هندوستان کرد و ياد داييمان افتاديم. دايی محمدرضا. که خواهرهايش مَمَرضا صدايش می کنند و مادربزرگم فقط قربان صدقه اش می رود و ما همیشه می گوييم دايی. دايی ما هم پير شده. دايی ما هميشه بوی يک عالم عطر گل محمدی و گل سرخ می دهد. با عطر دوش می گيرد. ما غر می زنيم. مادرم عطر دايی را دوست دارد. مادربزرگم فقط قربان صدقه اش می رود. من و دايی با هم چای می خوريم و دايی عاشق سوهان خانه ی مادربزرگ است و به سوهان، ساهون می گويد و ساهون که می خورد، عطر روغن حيوانی با بوی گل سرخ و مريم قاطی می شود و سردرد می گیریم و زل می زنیم توی چشم های عسلی و قرمز دایی و دایی فقط سکوت می کند و چای هورت می کشد و... دايی خيلی پير شده. دايی يک پسر داشت. عباس. عباس دو تا چشم سبز داشت و موهای کم پشت بور و لپ سرخ و قد بلند و... همه را داشت. دايی هنوز دوستش دارد. دايی خاطره ی پسر دايی را دوست دارد. عکسش را. بوی پيرهن و کت و شلوار گران قيمت دست نخورده اش را. رنگ سنگ قبرش را. اسم پسرش را. صاحب اسم پسرش را. عکس پسر دايی را زياد نگاه می کند. زير لب با خودش پچ پچ می کند و خدا را صدا می زند. بعد، سر پايين می اندازد و باز پچ پچ می کند. با ليوان چای؛ با صورت خدا توی ليوان چای. با ما، هر از گاهی. با مادر. می گويد هيچ کس وفای مادرم را ندارد. دايی ناخوش که شد، مادرم برايش سوپ و آب پرتقال و تقويت کننده ی گياهی درست کرد و دو شب بالا سر دايی ماند و قران خواند و دعا کرد. دايی می گويد پسر دايی عاشق مادرم بود. مادرم بغض می کند. دايی دوباره زل می زند به چشمهای خدا توی لیوان. من چای می خورم. مادربزرگم فقط قربان صدقه می رود. خاله ها نگران ممرضا می شوند، اما سکوت می کنند.......دلم برای پسردایی کلی تنگ می شود...
+ نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:34 توسط سپید |

مادر عادت دارد بعد هر صبحانه و ناهار و شام، دستمال خيس کند بيفتد به جان ميز شيشه ای و تند و تند تميزش کند. تند و تند دايره بزند. دايره های ريز و درشت، با شعاع های نامرئی و محيط های کثيف و لکه دار و خيس که می گويد تا با دستمال خشک رويش نکشی جای لکه ها می ماند. که جای لکه ها نمی رود. دلم می خواهد يک بار دستمال را از دستان مادر بگيرم، دستانش را ببوسم، قول بدهم از کارم راضی خواهد بود و شيشه را برق بندازم. اما مادر با دستان ظريفش شيشه تميز می کند و زير لب قرآن می خواند و ما فقط تماشا می کنيم. همه ی لکه ها را مادر تميز می کند. صبح به صبح روی هره ی تک تک پنجره ها انگشت می کشد و خاکشان را می گيرد. می گويد زندگی زود خاک می گيرد. بايد مدام شست و رُفت و برق انداخت. بايد تازه کرد. بايد پنجره ها را باز گذاشت، حتی اگر خاک بيايد. می گوید خاک بيرون کمش خوب است. انگار يک جورهايی نمک زندگی ست. مثل دعواهای کوچک مادر با پدر وقتی جايی در خانه، دل يک نفر می شکند و جايی ديگر، سکوت ديگری. مادر می گويد پنجره ها را باز نکنی، نسيم پشتش قهر می کند، بغض می کند. می رود و خانه بی نسيم می ماند و همه گرمشان می شود و غر می زنند و به هم می پرند و داد می زنند و کلافه می شوند و از کلافه شدن خسته می شوند و... مادر لکه ها را پاک می کند. دايره ها که خشک شدند، من محو شيشه ی تميز می شوم و سر پايين می اندازم و زل می زنم به انعکاس مضحکم توی شيشه. مادر ميخندد. من به خنده اش گوش می دهم و لذت می برم اما خنده ام نمی گيرد. آخر، محو شيشه ام. محو اين همه تميزی. اين همه بوی خوب. محو دستان مادر که دستمال به دست، کنار ظرفشويی پر از ظرف، تکيه گاهش شده اند. مادر می خندد، دستمال را کنار می گذارد و دستکش دست می کند و به جان ظرف ها می افتد. ظرف ها هم می خندند، می دانم. ظرف ها عاشق مادرند. مادر عاشق ماست. ما هم عاشق خنده های مادر و... به دستمال خاک خورده نگاهی می کنم. مادر می خواهد زير آب حمامش کند. دستم را روی قلبم می گذارم. بعد روی سرم. مادر نگاهم می کند. نگران می شود که، سر درد داری؟ و... من آرزو می کنم ای کاش قلب و مغز مرا مثل این زندگی هر روز می شست.
+ نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:34 توسط سپید |